خاطرات

چه سنگین و سرد می شوی وقتی در دنیایی که ساخته ای گم می شوی وقتی فاصله ها بی معنا می شوند و نفرت وجودت را فرا می گیرد وقتی جایی برای فریاد زدن نمی یابی وقتی حتی لحظه ها را نمی شماری نه به امروز نه به فردا نمی اندیشی که فقط در گذشته ای تیره و تار سرگردانی چه سنگین و سرد، چه بی رحم و سنگدل می شوی وقتی زبانت را مُرده در لابه لای تاریخ می یابی وقتی از آنچه سال ها آموخته ای هیچ برای گفتن نداری وقتی از پدر خاطره ای نداری و از مادر جز درد و رنج نمی دانی وقتی پاهایت آبله زده اند از بیراهه رفتن ها وقتی می بینی که دروغ بود تمام عمری که برایت خواندند از خدا، از یقین، از عشق، از زندگی…

راه

زندگی رو مثه یه هزار تو می بینی. می شینی و نقشه می کشی و بهترین راه رو برای رسیدن به مقصد و هدفت مشخص می کنی. خوشحال که حالا همه چیز برای یه سفر آماده است. اما می بینی وسط این هزار تو مثل آدم هایی که حافظه اشونو از دست میدن و نمیدونن الان کجا و چه زمانیه میشی. گم میشی تو این هزار تو. اونوقته که آواره میشی. اونوقته که نه راه پس داری نه راه پیش . نمی دونی و نمی فهمی باید چی کار کنی. استرس می گیری مثه دیوونه ها این طرف و اون طرف میری. کار هر روزت این میشه. اینقدر این زمان طولانی میشه که تمام موهات سفید میشه. بهترین لحظه های عمرت دنبال گشتن و پیدا کردن حروم میشه. وقتی نا امید شدی همون نقطه می شینی و انتظار مرگ رو می کشی. تازه اون سوالات ویران کننده شروع میشه که چی شد اینجوری شد؟ چی میشد اگر اصلا راهی رو شروع نمی کردم. یا حداقل این امکان وجود داشت که زمان به عقب بر می گشت اما خودتم خوب میدونی این حـــــرف ها دیگه حرفند….

آسمان

جانم در میان جمع شما غریبه افتاده در نظرت نیایم هر چند که سوی دیده گانت را از من به امانت برده باشی. بلوار رنگ سبز نور تو ، توهم خیال آبی است که هوس ابر شدن و پرواز و لذت سقوط دارد. اما یادت نرود گرمای من برای تبخیر آرزوهای تو بی ثمر نیست. پس قبل از مغرور شدن اول غرور را یاد بگیر که به خاطر بلند پروزی هایت ناچار به تواضع بی مقدار نشوی آنگاه بیا که با هم مغرور شویم باهم به اوج برویم و پرواز کنیم. آن زمان من به مانند خورشیدی که از هیبت باران خاموش می شود و سکوت بر می گزیند بی نور خواهم شد. و تو را ستایش خواهم کرد. بعد از نمایش پر شکوه تو این منم که می درخشم. حال ببین از رقص زیبای ما زندگی چگونه در جریان است. ببین رنگ های رنگین کمان به خاطر شادی ماست.

ایمان

به کدامین آیه سوگند می خوری وقتی که سهم کودکان فقر فقط تماشا از پشت ویترین های رنگارنگ است به کدام درد اشاره می کنی وقتی که غم تنهایی مادری را نمی بینی وقتی که چشمانت حریص بدن های مرده است. وقتی که دهانت آواز مرگ می خواند وقتی که قدم هایت رد پای خون است وقتی که خرد را به ازای بهایی اندک که بیش از مقدار توست می فروشی وقتی که گوشهایت عادت کرده اند به گریه های جدایی باید هم ادعا کنی اشرف مخلوقاتی ، باید هم آزادی را برده کنی، اما این را بدان تو هم سنگی ، سنگی در برابر خروشان قطره های باران که آنقدر سائیده می شوی که صیقل پیدا کنی یا که زیر این خروش از بین بروی…